این دو کلمه کوتاه، دیگر برای ما ایرانیها فقط یک نقص فنی نیست، بلکه بخشی از هویت روزمرهمان شده است. فرقی نمیکند با اضطراب در راهروی داروخانه قدم بزنی و چشم به نسخه بیمار داشته باشی، یا در بانک برای یک جابهجایی ساده پول لحظهشماری کنی؛ این جمله، نقطه پایان بیشتر برنامهریزیهای روزانه است.
عجیب است! هرشب از پیشرفتهای خیرهکننده «شبکه ملی اطلاعات» میشنویم. سخنرانیها پر است از اعداد و ارقام درشتی که نشان میدهند چطور زندگیمان هوشمند شده است. اما صبح که میشود، پشت همان باجههای قدیمی، واقعیت چیز دیگری است. گویی دنیای گزارشهای رنگارنگ دولتی و بودجههای کلان زیرساختی، در کهکشانی دیگر سیر میکند و دنیای ما که در میان صندلیهای پلاستیکی و سرد ادارات میگذرد، در بنبستی به نام «قطعی شبکه» گیر افتاده است.
وقتی سیستم قطع میشود، زمان برای متصدی و اربابرجوع به یک اندازه از حرکت میایستد. در آن لحظات، تمام اعتبار و اهمیت کار شما، به سیمی متصل است که معلوم نیست کجاست و سروری که هیچکس نمیداند کی از خواب بیدار میشود. نگاه میکنی به کارمندی که با بیتفاوتی شانه بالا میاندازد و مانیتوری که با لجاجت، تصویر سیاهی را به رخت میکشد. در این میان، تنها چیزی که به حساب نمیآید، عمر و اعصاب مردمی است که دود این ناهماهنگی مستقیماً به چشمشان میرود.
این تجربه تکراری، حالا تیشه به ریشه اعتماد مردم زده است. هر بار که با دست خالی و بهانه «قطعی سیستم» از پلههای یک اداره پایین میآییم، از خودمان میپرسیم: «پس آن همه وعده تسهیل امور کجاست؟»
۲۲۷۲۲۷










دیدگاهتان را بنویسید